صبحانه ام بودی
زیر دندانهایم اب شدی
تلخ بود
تلخ
نامی شکلاتی و شیرین
حک شده بر صفحه ی سفید یک کیک
حک شده بر کبودیه یک جسم
در یخچال نگهت داشتم
تا خنک شوی
که یلدا باشی
نه اتش افروز چهارشنبه سوری.
زیر دندانهایم اب شدی
تلخ بود
شور شد
نامی شکلاتی و شیرین
که صبحانه ی من بود
حک شده بر صفحه ی سفید کیک
حک شده بر پیشانیه حقارت من.
تلخکامیم اما
ازکیک نبود
و نه از نامی شکلاتی وشیرین
حک شده بر صفحه ی سفید یک کیک
حک شده بر سنگ های پیش پای من
تلخکامیم اما
از سیبی بود که شب قبل به من خورانده بودی
که شب قبل خودم خورده بودم
سیبی خلاف جاذبه ی ادم
سیبی که مرا از زمین راند
اما زمین از من رانده نشد.
زیر دندانهایم اب شدی
تلخ بود
تند شد و اشکم را در اورد
نامی شکلاتی و شیرین
که همه جا حک شده بود
بر سفیدیه چشمان من
بر صحفه ی سفید یک کیک
تند بود و اشکم را دراورد
اشکها از روی تو رد شدند
خیس و خراب شدی
شاید هم با طراوت.
زیر دندانهایم اب شدی
تلخ بود
شیرین شد
نامی شکلاتی
حک بر صفحه ی یک کیک
بر نوک دندانهایم
بر خونی که از دلم چکید
بر کبودیه یک جسم
بر پیشانیه حقارتم
بر سنگهایه پیش پایم
بر سفیدیه چشمانم
زیر دندانهایم اب شدی
تلخ بود
تلخ تر شد
ان نام شکلاتی و شیرین
که هیچ جا حک نشده بود
جز بر سودای سکوت و خلوط من
تو اب شدی
پایین ریختی
خون شدی
بالا امدی
قلبم تپید
و تو تا عمق مویرگها نفوذ کردی
و من تو شدم
هر چند که تو هنوز خودت بودی........
ابان/۸۶
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
........
چقدر اشک بریزم کافیست
تا بشکنم
و خالی کنم
بغضی را که در گلویت بود
کاش شکسته بودی
تا هم پیاله میشدیم.
چقدر لبخند بزنم کافیست
تا همه ی سگها از صرافت استخوان بیفتند
که مبادا فراموش کنند
تنهاییه یک مارال را
چقدر لعنت بفرستم کافیست
تا جغرافیای دیوارها
فرو ریزد
و هیچ سیلی
بی جواب نماند.
شبی که بغض کردی
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
داغ عرف
هنوز انقدر توان برایم باقی مانده است
تا همه ی تارهای حنجره ام را
بلرزانم
ولعنت فرستم
به عرفی که
پدران پدران پدرانم
خنجر کردند
و بر پهلویم
داغ نهادند.
پس لعنت بر همهی انها
ومن
که به زنجیرشان اسیرم
و لعنت بر زندانبانی
که در سلولم را
به سوی گرداب گشوده است
ولعنت بر گردابی
که من تنهاترین قربانیه انم
وباز لعنت بر من
که نمیتوانم به تنهایی خود را به گرداب بیفکنم.
ابان/۸۶
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
رستاخیز در رحم
انشب تنها امید ماندن
موج التماسی بود که بسویت روانه شد
نگاهی که دریغ شد
تمنایم که کمانه کرد
طوفانی که به پا خواست
و همه ی تعلق ها را از ریشه برکند
و من رفتم
و رفتم
و رفتم
تا هبوت کنم به قعر فراموشی
در انتهای ان سیاه چاله ی تاریک
در ان خلاء فراموشی
سقوط کرد حافظه ام
به رحم مادری که از او زاده شده بود
و تنها چیزی که با خود برد
نام تو بود.
ابان/۸۶(کلاس هندسه تحلیلی)
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
......
نگاهت را از من پنهان نکن
سردی ان مرا سنگ نمیکند
هرگز باسیلیک نبوده ای.
عشق من با ققنوس بیگانه است
شاید منجمد شوم
ولی هرگز برنخواهم افروخت
ابان/۸۶
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
ببخشید من اصل این شعر رو گم کردم واسه همین دوباره بازنویسیش کردم اما بیشتر شبیبه یه متن شده.اصلشو سر کلاس فیزیک نوشته بودم.
......
ایا هرگز در چشمانم ندیدی
تجسم شور انگیز تحقق رویایت را
که اینگونه به جولان در اوردی
شلاق بی رحم قضاوتهایت را
و مرا به جرم
شباهتی که در عشاق بود
به دار مجازاتکشیدی
شباهتی که هرگز نبود
وجرم من
تنها تضاد بود
ابان/۸۶
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
سلام.من اینو سر کلاس حساب دیفرانسیل نوشتم.واسه همین اسمشو گذاشتم:
حساب دیفرانسیل
با کدام نگاهت بود
که برق شیطنت برای همیشه از چشمم پرید
و نقش لبخند بر چهره ام پوسید
هنوز انقدر بچگی نکرده بودم
که شوق کشیدن موهای دختر همسایه از سرم پریده باشد
پرتقال های بی شماری که هنوز نچیده بودم
و پرچین هایی که هنوز دستهایم را نخراشیده بودند
شهوت پریدن در رودخانه در ظهر مرداد
حالا حرارتی است که مرا به حوضچه ی یخ زده در شبهای دی میکشاند
دیگر کف دستانم خراشی نیست
خراشها چند سانت بالا تر رفته اند
این یعنی تبدیل.
کلمه ای که از نگاه تو شکل گرفت
در ادبیات کودکی ام جز پری معنای دیگری نداشت
اما حالا تو دیگر پری را معنا نمیدهی
فرا تر از ان
تو مرا به معنا نشسته ای
منی که عاشقش هستم
دیشب تا صبح با ایینه عشقبازی کردم.
آبان/۸۶
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
برای علی
بابا. کتاب. من .ارامترین و هیچ......... رفتی تو بی دلیل تا اخرین و هیچ
بابا. کتاب. من .از یاد رفته است........ با یک نگاه تو با یک پسین و هیچ
من کوه نمیکنم تا در نگاه تو.............. مسحور باشم و لایق ترین و هیچ
من کوه میشوم با ریل و یک قطار........ با خسروات برو من را نبین و هیچ
قلبت تپیدنش از یاد که رفته بود.......... از صومعه گسیخت قلبم ز کین و هیچ
در میکده چشید طعم شراب را........... مست و خراب شد زان اتشین و هیچ
هشیار تا که شد قلبت تپیده بود.......... تنها همین و بس تنها همین و هیچ
مهر/86
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
باور كنين ديگه طليعه ي هيچ سلامي تو وجودم رخنه نميكنه.شايد واسه همينه كه همه ازم رونده شدن
تصميم داشتم بار دومي كه انگشتام رو واسه نوشتن پستي تو اين وب به كار ميگيرم حكايت دوم رو بنويسم.ولي فضاي الانم به جز نوشتن هر چيزي كه رو زبونم مياد اجازه ي هيچ كار ديگه اي رو به من نميده.
خيلي سردمه خيلي.اونقدر كه اشكام تو چشمم يخ زدن و حالت لبام رويه يه لبخند خشك زده و همونجور مونده.هه حس ميكنم همه ي بندگان مكتب اوزيريس بايد ممنو ن باشن كه من جاي اوزيريس نبودم.چون در اون صورت هرگز هيچ ايزيسي وجود نداشت كه كالبدم رو پيدا كنه و موجبات رستا خيزي رو در ساحل بايلبوس فراهم كنه.
چيه بي پرده حرف زدم يا پرده دريدم؟نفرين كردم يا منفور شدم؟كفر گفتم و كافر شدم يا شكر نگفتم و ناسپاس؟صبور نبودم يا امان ندادم؟ظلم كردم و فرياد كشيدم يا مظلوم بودم و ساكت نشستم؟اخه چيكار كردم كه امتحانمو اينهمه سخت گرفتي و هيچ ارفاقي هم نميكني؟چرا بغض همه ي ترديدا تو گلويه من بايد رسوب شه.چرا موج همه ي فريادا بايد شيشه ي پنجره ي اتاق منو بلرزونه؟.............
فكر ميكني خيانت كردم؟اره؟اااااااااررررررررررههههههههه؟جرمم اينه كه دوباره عاشق شدم با وجود اينكه هرگز عشق اولمو هم از دست ندادم؟؟؟؟؟اين يعني خيانت؟اخه اين چه خيانتيه كه تو خودت اونو به روحم و روحش دميدي اونم از روح خودت؟مگه نميگي هر چيزي رو ميگي موجود باش و اون موجود ميشه؟مگه به اون نگفتي موجود باش و به وجود اومد مگه به من نگفتي موجود باش و به وجود اومدم؟خب تو كه ميدونستي خيانت ميكنم واسه چي گفتي موجود باش؟
نهههههههههههههه.نميتونم باور كنم كه منو خائن بدوني.اخه مگه ميشه تو خودت با دستاي خودت معشوقتو دوباره عاشق كنيو بعد تنهاش بذاري؟خب پس اگه خيانت هم نكردم پس ديگه چيكار كردم؟ چيكار كردم كه ازم دلخوري؟كدوم يكي از گلاي رزم زرد بود؟كدوم يكي از كادو هام پاپيون نداشت؟من همه ي گلايل ها رو پله كاشته بودم تا تو.در عوض رو ميز اون اركيده گذاشتم.هيچ كدوم از كتهاي فراكم دسمال رو جيبشون نيست.اخه من والتس رو تا حالا فقط با تو تجربه كردم.ديگه چيكار كنم كه باور كني عشق اولم تويي.اين همه ناراحتي واسه اينه كه ...............اخه مگه خودم ............مگه خودم سرشار نشدم از لذت بخش ترين رنجي كه تو گفتي موجود باش؟مگه دونه دونه خاكا رو واسه جا به جا كردن تپه بر نداشتم.مگه اين همون عشقي نيست كه تو از روح خودت بهم دادي؟مگه اين يه تيكه از وجود تو نيست؟اگه هست پس واسه چي اينهمه بازيم ميدي و اگه نيست تو رو به جون خودم قسمت ميدم بهم بگو اين عشقه يا ........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|
به نام دوست.
واقعا به همه ی شمایی که وارد اکواریوم جدید من شدید خوش امد میگم.امیدوارم به اندازه ی یه نظر یا خوندن یه پست نفس واسه زیر اب موندن داشته باشین.
خوب بدون مقدمه میرم رو پست امروز.این اولین پست بعد از اسباب کشیه و نیاز به یه سری توضیحات داره.
این پست یه قسمت از یه داستانه هفت قسمتیه که با ناشی گری و شتاب زدگیه تمام نوشتم اگه ایرادای زیادی توش میبینین خواهشا به دل نگیرین.
این داستان تو هفت قسمت به هفت مرحله از زندگی دو انسان با جنسها و قطب های مخالف میپردازه شاید قراره این داستان کلا خلاصه شه تو تقابل و درگیری و یا شایدم نزدیکیه منطق ها و ایده ال ها و رویا ها و احساسات.منطقی که باعث خلق ایده ال های متفاوتی میشه و رویایی که احساساتی فراتر از مرز به حقیقت پیوستن رو به وجود میاره.به هر حال خوشحال میشم مظنونای دیگه ای که تو اون میبینین رو هم به رخ نویسنده ی ناشیه اون بکشین.
اما قسمت اول که حکایتیه از مراحل ابتداییه زندگی و اشناییه شخصیت های داستان.
- من میتونم. برات میارم
این جمله را پسرک 10 ساله ای خطاب به بهترین دوستش گفت.دختری که از او تقاضای سیب کرده بود از باغچه ی همسایه
- مطمئنی.من میترسم
و این جمله از طرف دخترک 11 ساله ای بود خطاب به یکی از دوستان بیشمارش
- پس چی.اره که مطمئنم.تازشم من چن روز پیشا خودم از این دیوار بالا رفتم از درخت ته باغ کلی هلو خوردم
- پس بذار یه چیزی پیدا کنیم بذار زیر پات
-((نمیخواد))
هرگز دخترک تردیدی که در این کلمه بود را نفهمید
پسر با لحنی مطمئن از کاری که در حال انجامش بود گفت((من رفتم))و بدون ذره ای واهمه به سوی دیوار خیز برداشت
دخترک به خنده افتاد و صدای قهقهه اش در فضای کوچه پیچید
- دیدی گفتم بذار یه چیزی پیدا کنیم بذار زیر پات
پسر همچنان در حال جست و خیز و تقلا بود مثل سگی که سعی میکند از درختی بالا رود
- بسه نمیتونی بری بالا.بیا اینا رو بذار زیر پات
پسرک همچنان بی انکه کلمه ای بگوید در حال تقلا بود.و سرشار بود از حس نفرت و عصبانیت.خس خس وحشیانه ی نفسهایش در گوشش صدا میکرد.در ان لحضه از همه چیز نفرت داشت.از همه ی دیوار های خشن و بلند از خودش با ان دست و پای کوچک و ضعیف.از همه ی فریاد هایی که در گلو رسوب میشد.حتی از همه ی چشمهایی که کر و لال بودند. ولی در میان نفرتهایش جای دخترک خالی بود و این خلاف نظم عمومیه جهان بود و ثابت میکرد که چشمان پسرک چیزی دیده اند که با چشم غیر مسلح دیده نمیشوند.
شاید اگر دخترک نمیگفت چیزی زیر پایت بگذار همه چیزحل میشد.اما حالا دیگر این شانس را از او گرفته بود. حالا دیگر او مانده بود و دیواری که اندازه ی واقعیش تفهیم نمیشد.دیواری که طولش بین یاس و اطمینان متغیر بود.
در ان لحضه پسرک هیچ چیز نمیخواست جز سیب وشاید این بزرگترین تفاهم ان دو بود.دخترک به فکر سیب هایی بود که بر درخت جا مانده بودند و او خواهان انها بود وپسرک تنها کسی بود که گفت((من میتونم.برات میارم)).تنها به این فکر بود که راه حل ایده ال تر برای بالا رفتن پسرک چیست و هرگز به غروری که در حال شکستن بود و بغضی که هرگز نشکست فکر نکرد.
پسرک صدای پای دختر را شنید. صدایی که هر لحضه کمرنگ تر میشد.تا زمانی که امید داشت صدایش به گوش دختر برسد به تلاش و تقلا برای بالا رفتن ادامه داد.اما زمانی که این امید هم فرو کش کرد .با لباسی پاره و دستانی خون الود بر زمین پخش شد و بر دیواری که ناجوانمرد ترین تکیه گاه بود تکیه داد.احساس کرد سرش به یک ساعت شنی تبدیل شده.دانه های غرور و اعتماد و امید به گلویش میریخت و به بغضی تبدیل میشد که هیچ نسیمی باعث شکستنش نبود.
در میان صداهایی که از رفتن دختر در گوش پسرک بود چند کلمه به طور مبهم دائم تکرار میشد
((حوصلمو سر بردی.دیوونه))
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|